مرتضى راوندى
129
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
همفكرى معتزله با مأمون « . . . معتزله در ايام بين خلافت مأمون و متوكل ( از 198 تا 232 ) به اوج اقتدار و اعتلاى خود رسيدند ، چه مأمون شخصا آشنا به علم كلام و از دوستداران بحث و جدل در مسائل مذهبى بود و با معتزله رفاقت كلى داشت . متكلمين را از نقاط مختلف به بغداد مىخواست و در باب اعتقاديّات ، به مناظره و مباحثه وادار مىكرد . كتب حكمت يونان را از خارج به بغداد مىطلبيد و مترجمين را به ترجمه و شرح آنها تشويق مىنمود و غالب ايام خويش را با ابو اسحق ابراهيم بن سيّار نظّام و ابو الهذيل علّاف و ثمامة بن آشرش و ابو عبد الله احمد بن ابى اوّاد ايادى ( متوفى 240 ) از رؤساى بزرگ معتزله مىگذرانيد و در نتيجه اين معاشرتها به فرقه معتزله تعلّق قلبى پيدا كرد ، و طرفدار عقايد ايشان گرديد ، ولى در اين راه هم چندان تعصّبى از خود ظاهر نمىكرد بلكه بيشتر ميل او اين بود كه متكلّمين فرق مختلف با يكديگر مباحثه كنند و با اقامه برهان و حجّت ، حقانيت عقايد خود را به ثبوت برسانند و خود او مىگفت كه : من دوست دارم كه غلبه بر خصم به حجّت باشد تا به قدرت ، « 1 » چه غلبه به قدرت ، همين كه قدرت از ميان رفت ، دوره حكومت آن نيز به پايان مىرسد ولى غلبه به حجّت را هيچچيز نمىتواند از ميان ببرد . . . متأسفانه مأمون پس از آنكه بر اوضاع مسلط شد از روش آزادمنشانهء خود عدول كرد و به كمك احمد بن ابى داود ( قاضى وقت ) و ساير همفكران معتزلى خود ، روش ارتجاعى و تحميلى پيش گرفت و بر آن شد به دست عمال دولتى عقايد فرقهء معتزله را به زور بر مردم تحميل نمايد و اين سياست غلط و زيانبخش ( كه بعدها اشاعره از آن پيروى كردند ) از سال 218 تا سال 232 كه متوكل به خلافت نشست ، دوام داشت . « 2 » تحديد عقايد و افكار عمومى « در ربيع الاول سال 218 مأمون به دستيارى احمد بن ابى داود و مشاورين معتزلى ديگر خود حكمى صادر كرد كه قضاة و محدثين را ، عمال دولتى تحت آزمايش ( كه آن را « محنه » مىگفتند ) بياورند ، از اين جماعت كسانى را كه به مخلوق بودن قرآن عقيده دارند بر سر كار خود باقى بگذارند و شهادت ايشان را بپذيرند ، و از قبول شهادت كسانى كه با اين عقيده مخالفند خوددارى كنند و حكم آنان را مقبول نشمارند . خليفه و ابن ابى داود در تأييد و تنفيذ اين حكم مراسلات متعدد به ولايات تحت
--> ( 1 ) . تاريخ بغداد خطيب بغدادى ج 10 ، ص 186 . ( 2 ) . نقل و تلخيص از كتاب خاندان نوبختى ، عباس اقبال صفحه 37 تا 42 .